تبليغاتX
ستاره خدا
=================SKUKULKAN=================
بي تو ترانه پر گريه اس خيلي سخته از تو خوندن

بي تو درمونده و خسته

                              زخمي از تاب و تب موندن و رفتن

اي غم دنيا مثل رويا توي چشماي تو پنهون

بي تو نفس ميله ي زندون نذر تو عاشقي اين دل داغون

آرزويي كه ندارم بجز از نور نگاهت به شب من

 نفسم بي تو ميگيره چشم من مونده به راهت تو شب من

انتظاري كه كشيدم همه با اشك تو كابوس شب من

شب من بي تو مي ميره شده چشماي تو فانوس شب من

تو رو به دنيا نمي دم بسه هر چه سختي ديدم

اي تو از همه خودي تر با تو از قفس پريدم

بي صدا به پات شكستم دل به چشماي تو بستم خط بزن تنهايي هامو كه به پاي نشستم

بي صدا به پات شكستم دل به چشماي تو بستم خط بزن تنهايي هامو كه به پاي نشستم

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/26ساعت 1:39  توسط پارسا  | 

 

تو چشم تو يه حادثه اس كه از ستاره سرتره

نجابتي تو چشماته  كه آبرومو مي خره

خاطره هام مال خودم تموم شعرام مال تو

اگه بري تو قصه ها بازم ميام سراغ تو

واسه چشمات پره شعرم تو دليل قصه هامي

هر نفس هم نفس تو مثل غم تو صدامي

نازكم از تو نوشتم گلم من ترانه اي تو

مثل تنهايي عاشق پر عاشقانه اي تو

منو ببر به شهر عشق گلايه هاتو خط بزن تو آرزوي آخري

اگه پر از مصيبتي غم هاتو هديه كن به من تو آبرومو مي خري

يه نيمه جون زخميم بيا بيا نفس بده نفس تويي هوا تويي

داغه چشاتو وا كن و ستاره هامو پس بده كه مالك صدام تويي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/21ساعت 16:59  توسط پارسا  | 

* بذار حيات خلوت دلم پشت بوم دل تو باشه . . .َ

* براي اينكه حرفام براش عادي نباشه با پست سفارشي فرستادمشون

* چشمانم از شوق ديدار پر از اشك بود آسمان خدا هم باريد

  شوق ديدار لرزه بر اندامم انداخته بود كه زمين خدا هم لرزيد . . .

*  عروس دريايي مي پرسد : اشك كدام عاشق آب دريا را چنين شور كرد . . . ؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/18ساعت 9:41  توسط پارسا  | 

گاو ماما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.

حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست؛ چون او به موهای خود ژل می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری به او گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند؛ چون او با پتروس چت می کرد.

پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.

پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد؛ چون زیاد چت کرده بود.

او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت؛ ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .
ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود.
الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلا حوصله مهمان ندارد.
او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.
او کلاس بالایی دارد، او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد؛ چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد،

به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 15:6  توسط پارسا  | 

بگذار ببینمش اکنون که می رود ، ای اشک از چه راه تماشا بسته ای !

                                              ***

رفتن دلیل نبودن نیست در آسمان تو پرواز می کنم. عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش من نیز


بی زار از خود از کرده خویش دل نامهربانم را به دوش می کشم تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم .

رفتن دلیل نبودن نیست در آسمان تو شاید ولی در شب خویشتن چگونه بی تو گم شوم .

تو را تا فردا با خود خواهم برد و با عشق تو و با یاد تو خواهم مرد .

                                                                                      تو باور نکن اما من عاشقم

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 15:5  توسط پارسا  | 

می آیم و می گـریم در یـک شب بـارانی  

وقتی که تو هم حتی این درد نمی دانی

در عمق نـگاه امشب جـز درد نمی گنجد

مانده است خوشی هایم در کیف دبستانی

لالایی بـاران را در گــوش دلــم خـوانـدنـد      

صبح است دمی بنشین ای دل دل طوفانی

می بـارد و می ریزد بـر پـهنک رخـسارم    

اشکی که نمی بینی رازی که نمی دانی

بـر سایـه ی دیـواری آویـختم از انـدوه        

می ریخت فرو بر سر ویرانی و ویرانی

بـاران نـگاهـم را بــر آینه مـی بــارم                   

این کیست در آئینه تندیس پریشانی

شعرمن و شعرتو خون شیهه ی طوفانهاست

بـر دار و ببر مـارا دریـا تـو بــه مهمانی

در جاده به دنبالت می آیم و کوچت را         

می بینم و می گریم در یک شب بارانی

                                                                      شهرام زلالی

میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش.


به خدا میبرم از شهر شما دل شویده و دیوانه خویش.

میبرم تا در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه.

شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 15:4  توسط پارسا  | 

سلام دختر آفتاب تولدت مبارک

هنوز بیدارم وتنهاییم را سیاهه می کنم ...هیچ رمقی نمانده ومی دانم که خواب از سرم پریده ...اما همچنان به دیواری که سالهای تنهایی همرازم شده است ، ذل زده ام ...

آرام آرام وپاورچین پاورچین چشمانش را مرور کردم  وموهایش را با دستان خسته ام نوازش نمودم...از خواب پرید ونگاهم کرد ...زوزه نگاهش را می شناختم ، بارها از دور دست صدایش را شنیده ام.

آری خودش بود ، جوابم را داد وآرام نشست، ابروان کمانی اش را دید می زدم وگهگاهی بر رقص چشمانش سرود حضور می خواندم، کاش می شد از مژه هایش نقاشی کشید وبر تارک قلب شکسته شب شکن تلی از بوم نقاشی بایگانی نمود.از دیار شمال عشق بود ..تنهایی لبخندش بود وآرزویش آساییدن در بستر رهایی .

می دانی غریبه صبحدم را به انتظار نشسته ام تا چشمان دختری از جنس افتاب را نظاره کنم و بر بلندای بامی به ارتفاع ابروان ماه ندا سردهم که زندگی را زیر سایه گلی از بوستان شمال عشق آموخته ام و می نویسم خاطرات چشمان دختر منتظر را ... .

امشب بغضم شکسته شد ولبانم زمزمه وجود سر دادند وبه زودی خواهم نوشت که سکوت را به غل وزنجیر کشیده ام تا دیگر تنهایی به باد تمسخرم نگیرد .

آهای غریبه باور کن خوابم نمی برد ، پنجره را به تماشا نشسته ام ...دختری لالایی وجود می خواند ومن شانه هایم را می لرزانم تا اشکهایم گونه های به یغما رفته ام را سیراب کند .

غریبه هرشب همدم تنهایی هایم رفتگر شهرداری بود ...وچه خوب جارو می زد دل چرکین آسفالت سیاه را ...وامشب کسی را پیدا کرده ام که غبار قلبم را جارو زد ونور انتظار به گودی چشمان خیسم بخشید 

خاطرات خیسم را بر می دارم وبر دستان دخترکی معصوم آویزان می کنم تا روزی بیرق  تنهایی ام را بر بام ابروانش به احتزاز در اورم

بیست و هشت سالگی دخترک را با چشمان خود دیدم ، آرام پنجره قلبش را مفتوح نمودم وبا دستان لرزان وپینه بسته ام ...نگارش نمودم تولدت مبارک ، نگاه خسته وخواب آلودش را به من انداخت وگفت:

همیشه این را به یاد داشته باش که(( امروز شوق فردا داریم وحسرت دیروز ، اما امروز زیباتر از دیروز...وفردا امروز را در می یابیم که فردای دیروز ، دیروز فرداست))

خوابم تمام شد وستاره دستی تکان داد وبه آسمان رفت ...ولی هر شب پشت پنجره انتظار سوسو زدنهایش را به انتظار می نشینم ...

وتنها ویکرنگ فریاد بر می اورم ..

دختر آفتاب تولدت مبارک

تقدیم به تو که خیلی دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 14:57  توسط پارسا  | 

چه زیباست بخاطر تو زیستن

وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن

و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن

برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن

ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است

بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست

ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست

و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد

تقدیم به ( تو که زندگی رو بی تو نمی خوام )

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 14:56  توسط پارسا  | 

تو بهترين مني
من ماه را ميليون ها بار بوسيده ام
در آسمان با ستاره ها رقصيده ام
آفتاب را در روزهاي باراني لمس كرده ام
عطر رزهاي صورتي را هزاران بار احساس كرده ام
اقيانوسي را ديده ام كه آتش را عاشق خود ساخت
هم آغوشي شقايق هاي سوخته را ديده ام
اما هنوز ...
اما هنوز كسي را نديده ام كه به اندازه تو من را شگفت زده و مبهوت بكند
تو مرا از خود بي خود ساختي
تو پرشورترين  لحظات را براي من آوردي
عزيزم ، به اين دليل است كه بهترين مني

عزيزم، به اين دليل است كه مثل هيچكس نيستي

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 14:55  توسط پارسا  | 


کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
 
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
 
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....
 
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
 
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای
 
بهترینم....
 
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
 
 و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل 
 
خنجر در قلبهایمان مینشیند ....
 
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی
 
میکردی....
 
باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا
 
در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای
 
 که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....
 
 کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
 
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من
 
بیایی
+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 14:51  توسط پارسا  |